دلتنگیه بی پایان

هر چی دلت بخواد اینجا پیدا میشه

اگر من هنوز ازدواج نکرده ام
نویسنده : مهلا زندگانی - ساعت ٢:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٩

تقصیر

 

 

تقصیر ساعت کاری ام است که صبح خروسخوان می روم و صلاة ظهر می آیم و شانس دیده شدن را از دست می دهم

تقصیر خواهرم است که از شوهرش طلاق گرفت و باعث شد نظر همه نسبت به ما عوض شود


تقصیر بابا است که آن قدر پول ندارد که چشم ملت در بیاید


تقصیر مامان است مگر نمی گویند مادر را ببین دختر را بگیر؟


تقصیر پسرعموست که نفهمید عقد دختر عمو و پسر عمو را در آسمان ها بسته اند


تقصیر استادمان است که جلوی همه به من ابراز علاقه کرد و باعث شد دیگر کسی جرات نکند از من خواستگاری کند


تقصیر مادر شوهر عمه است، می دانم که بختم را او بسته


تقصیر پسر همسایه دست راستی است که به خودش اجازه داد از من خواستگاری کند


تقصیر پسر همسایه دست چپی است که به خودش اجازه نداد از من خواستگاری کند


تقصیر تلویزیون است که توی همه سریال هایش همه جوان ها ازدواج می کنند و اصلا به مشکلات ما جوان های ازدواج نکرده نمی پردازد


تقصیر مطبوعات است که توی مطالبشان همه جوان ها از هم طلاق می گیرند و مردم را نسبت به ازدواج بدبین می کنند!


تقصیر دولت است که فکری برای حل بحران ازدواج جوان ها نمی کند


تقصیر مجلس است که به جای سربازی اجباری، پسرها را مجبور به ازدواج اجباری نمی کند


تقصیر مردم است که انقلاب کردند و باعث شدند مدارس مختلط جمع بشود


تقصیر عراق است که کلی از پسرهای آماده ازدواج ما را به کشتن داد


تقصیر انگلیس است، این که اصلا گفتن ندارد. همه می دانند که همیشه و همه جا کار، کار انگلیس است


تقصیر کره زمین است که جوری نچرخید که من و نیمه گمشده ام به هم برسیم


تقصیر قمر است که روز به دنیا آمدن من در عقرب بوده


 


comment نظرات ()
فرصت و از دست نده
نویسنده : مهلا زندگانی - ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢

 کشاورز و مرد جوان

مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر ِزیباروی کشاورزی بود. به نزد

کشاورز رفت تا از او اجازه بگیره. کشاورز براندازش کرد و گفت:

پسر جان، برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر رو یک به

یک آزاد میکنم، اگر تونستی دم هر کدوم از این سه گاو رو

بگیری، میتونی با دخترم ازدواج کنی. مرد جوان در مرتع، به

انتظار اولین گاو ایستاد. در طویله باز شد و بزرگترین و

خشمگین‌ترین گاوی که تو عمرش دیده بود به بیرون دوید.فکر

کرد یکی از گاوهای بعدی، گزینه بهتری خواهد بود،پس به کناری

دوید و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از در پشتی خارج بشه.

دوباره در طویله باز شد. باورنکردنی بود!

در تمام عمرش چیزی به این بزرگی و درندگی ندیده بود. با سُم

به زمین میکوبید، خرخر میکرد و وقتی او رو دید، آب دهانش

جاری شد. گاو بعدی هر چیزی هم که باشه، باید از این بهتر

باشه. به سمتِ حصارها دوید و گذاشت گاو از مرتع عبور کنه و از

 در پشتی خارج بشه. برای بار سوم در طویله بار شد. لبخند بر

لبان مرد جوان ظاهر شد. این ضعیف ترین، کوچک ترین و

لاغرترین گاوی بود که تو عمرش دیده بود. این گاو، برای مرد

جوان بود!در حالی که گاو نزدیک میشد، در جای مناسب قرار

گرفت و درست به موقع بر روی گاو پرید. دستش رو دراز کرد...

اما گاو دم نداشت!..

زندگی پر از فرصت های دست یافتنیه. بهره گیری از بعضی هاش ساده ست، بعضی هاش مشکل. اما زمانی که بهشون اجازه میدیم رد بشن و بگذرن (معمولاً در امید فرصت های بهتر در آینده)، این موقعیت ها شاید دیگه موجود نباشن. برای همین، همیشه اولین شانس رو بچسب.


comment نظرات ()