دلتنگیه بی پایان

هر چی دلت بخواد اینجا پیدا میشه

داستان پنی سیلین.
نویسنده : مهلا زندگانی - ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۳

 

 پنی سیلین.

 

 


اسمش فلمینگ بود . کشاورز اسکاتلندی فقیری بود.

 یک روز که برای تهیه معیشت خانواده بیرون رفت، صدای فریاد کمکی شنید

که از باتلاق

نزدیک خانه می آمد. وسایلشو انداخت و به سمت باتلاق دوید.اونجا ، پسر

وحشتزده ای

رو دید که تا کمر تو لجن سیاه فرو رفته بود و داد میزد و کمک می خواست.

فلمینگ کشاورز ، پسربچه رو از مرگ تدریجی و وحشتناک نجات داد.

روز بعد، یک کالسکه تجملاتی در محوطه کوچک کشاورز ایستاد.نجیب زاده ای

با

لباسهای فاخر از کالسکه بیرون آمد و گفت  پدر پسری هست که فلمینگ

نجاتش داد.

نجیب زاده گفت: میخواهم ازتوتشکر کنم، شما زندگی پسرم را نجات دادید.

کشاورز اسکاتلندی گفت: برای کاری که  انجام دادم چیزی نمی خوام و

پیشنهادش رو رد

کرد.

در همون لحظه، پسر کشاورز از در کلبه رعیتی بیرون اومد. نجیب زاده پرسید:

این پسر

شماست؟ کشاورز با غرور جواب داد بله.” من پیشنهادی دارم.اجازه بدین

پسرتون رو با

خودم ببرم و تحصیلات خوب یادش بدم.

اگر پسربچه ،مثل پدرش باشه، درآینده مردی میشه که میتونین بهش افتخار

کنین” و

کشاورز قبول کرد.

بعدها، پسر فلمینگ کشاورز، از مدرسه پزشکی سنت ماری لندن فارغ

التحصیل شد و

در سراسر جهان به الکساندر فلمینگ کاشف پنی سیلین معروف شد.

سالها بعد ، پسر مرد نجیب زاده دچار بیماری ذات الریه شد. چه چیزی نجاتش

داد؟ پنی

سیلین.

اسم پسر نجیب زاده  چه بود؟ وینستون چرچیل


comment نظرات ()