دلتنگیه بی پایان

هر چی دلت بخواد اینجا پیدا میشه

داستان
نویسنده : مهلا زندگانی - ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢

     داستان های عبرت اموز

 

    

 

 زخم های عشق                                    

 

چند سال پیش در یک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله

لباسهایش را در اورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه 

زد.مادرش از پنجره نگاهش میکرد واز شادی کودکش لذت

می برد.مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی کودکش

 شنا می کند مادر وحشت زده به سوی دریاجه دوید و

بافریاد پسرش را صدا زد.پسرش سرش ئا برگرداند ولی دیگر

دیر شده بود......تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفتتا

زیر اب بکشد.مادر از راه رسید واز روی اسکلهبازوی پسرش

را گرفت.تمساح پسر را با قدرت میکشید ولی عشق مادر به

 کودکش انقدر زیاد بود که نمگذاشت او بچه را رها

کند .کشاورزی که در حال عبور از ان حوالی بود صدای فریاد

 مادر را شنیدبه طرف انها دوید وبا چنگک محکم بر سر

 تمساح زد و او را کشت.پسر راسریع به بیمارستان

رساندند .دو ماه گذشت تا پسر بهبودی مناسب

بیابد.پاهایش با ارواره های تمساح سوراخ سوراخ شده

وروی بازوهایش جای زخم ناخن های مادرش مانده بود.

خبر نگاری که با کودک مصاحبه میکرد از او خواست تا جای

زخمهایش را نشان دهدپسر شلوارش را بالا زد وبا ناراحتی

 زخمها را نشان داد سپس با غرور بازوهایش را نشان داد

وگفت: این زخم ها را دوست دارم اینها خراشهای عشق

مادرم هستند.قلب


 

 

 پاره اجر لازمه؟

 

 

روزی مردی ثروتمند دراتومبیل جدیدگران قیمت خودبا

سرعت زیاد از خیابان خلوتی می گذشت .ناگهان از بین دو

اتومبیل پارک شده در کنار خیابان پسرکی پاره اجری را

سمت ان پرتاب کرد.پاره اجر به اتومبیل ان مرد برخورد کرد .

مرد به سرعت توقف کرد واز اتومبیلش پیاده شد ودید که

اتومبیلش صدمه سنگینی دیده است.

به طرف پسرک رفت و او را مورد عتاب قرار داد.پسرک گریان

و نالان بالا خره توانست توجه مرد را به سوی پیاده رو جایی

که برادر فلجش روی زمین افتاده بود جلب کرد.

پسرک با گریه گفت:انجا خیابان خلوتی است.برادر بزرگم از

روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من چون توانمندی

بلند کردنش را ندارم برای ای که شما رو متوقف کنم  مجبور

بودم از پاره اجر استفاده کنم و مرد بسیار متاثر شد......

و هرگز در زندگی ان قدر سرعت حرکت نکنید که دیگران 

برای جلب توجه شماپاره اجر به سویتان پرت کنند.خدا در

روح ما زمزمه میکند وبا قلب ما حرف میزند.

اما بعضی از اوقات به او گوش نمی دهیم وبا سرعت وهمه

تلاشمان به دنبال اهداف خود هستیم.

گهگاه برای جلب توجه ما خدا مجبور می شودپاره اجر به

سمت ما پرتاب کند.ناراحت

 

 

 

نان نیکویی

 

 

 

پسر زنی به سفر دوری رفته بود وماه ها بود که از او خبری

نداشتند بنابرین زن دعا می کرد که او سالم به خانه باز گردد

.این زن هر روز به تعداد اعضای   خانواده اش نان و همیشه

یک نان اضافه هم می پخت وپشت پنجره می گذاشت تا 

رهگذری گرسنه که از انجا می گذشت نان را بردارد.هر روز

مردی  مئیض از انجا میگذشت ونان را بر میداشت وبه جای

ان که از او تشکر کند میگفت:

{کاره پلیدی که بکنید با شما می ماند وهر کاره نیکی که

انجام دهید به شما باز می گردد}

این ماجرا هر روز ادامه داشت تا این که زن از گفته های مرد

مریض ناراحت و رنجیده شد او به خود گفت او نه تنها تشکر 

نمی کند بلکه هر روز این جمله هارو به زبان می اورد .نمی

دانم منظورش چیست؟

یک روز که زن از گفته های مرد مریض کاملا به تنگ امده بود 

تصمیم گرفت از شر او خلاص شود بنابرین نان او را زهر الود 

کرد ونان را با دستهای لرزان پشت پنجره گذاشت. اما ناگهان

به خود گفت: این چه کاری است که می کنم؟

بلا فاصله نان را برداشت در تنور انداخت ونان دیگری برای

مرد مریض پخت.مرد مثل هر روز امد نان را برداشت و

حرفهای معمول خود را تکرار کرد وبه راه خود رفت. ان شب

در خانه زن به صدا درامد.وقتی که زن در را باز کرد فرزندش را

دید که نحیف و خمیده با لباسهای پاره پشت در ایستاده بود

او گرسنه تشنه وخسته بود در حالی که به مادرش نگاه می

کرد گفت: مادر اگه این معجزه نشده بود نمی توانستم خودم

را به شما برسانم. در چند فرسنگی اینجا چنان گرسنه و

ضعیف شده بودم که داشتم از هوش میرفتم .ناگهان مردی

مریض را دیدم که به سراغم امد از او لقمه ای غذا خواستم

او به من یک نان داد و گفت:

 {این تنها چیزی است که  من هر

روز می خورم امروز ان را به تو می دهم زیرا که تو بیشتر از

من به ان احتییاج داری}

وقتی که مادر این جریان را شنید رنگ از رخسارش پرید .به

 یاد اورد که ابتدا نان زهر الودی برای مرد مریض گذاشته بود

واگر به ندای وجدانش گوش نکرده بود ونان دیگری برای او

نپخته بود فرزندش نان زهر الود را می خورد.به این ترتیب بود

که ان زن معنای سخنان روزانه مرد مریض را دریافت.

{هر کار پلیدی که انجام میدهیم با ما می ماند ونیکی های

 که انجام می دهیم به ما باز می گردند.}متفکر

 


comment نظرات ()